بی تو بودن٬
بی تو زندگی کردن٬
بی تو...
سخت است٬
خیلی سخت٬
ولی چه می توان کرد٬
من به کمی توجه نیاز دارم٬
توجهی از جانب تو٬
که در پی نوازشی از سوی تو می اید٬
و بعدش می شود٬
با تو شدن٬
با تو بودن٬
با تو زندگی کردن٬
با تو نفس کشیدن٬
با تو٬
اینجور وقت هاست٬
که به تو تکیه می دهم٬
دلم دیگر بیتاب نیست٬
تو کنارمی٬
تو تکیه گاهمی٬
و چقدر سخت است٬
ارام کردن دلم٬
وقتی که باید٬
همه چیز را به تو بسپارم٬
می دانم برایت سخت است٬
که می دانی نمی توانم٬
همه چیزم را٬
همه ی وجودم را٬
به تو بسپارم٬
این خلا است٬
شکافی در ایمان من٬
به تو٬
پر کردنش سخت است٬
خیلی٬
باید تلاش کنم٬
باید...
صدایش را دوست دارم٬
همان صدای برخورد قطراتش٬به زمین٬
همان صدای خیابان٬در یک روز بارانی٬
هارمونی خاصی ایجاد می کند با صدای رعد و برق٬
رعد و برق یا همان تخلیه ی الکتریکی٬
از این منظر٬
چقدر همه چیز زشت به نظر می رسد٬
انگار درست است که٬
در پس هر چیز زشتی٬
هر واقعه ی بدی٬
چیزی زیبا٬
شاید لذت بخش٬
وجود دارد...
این که در جایی زندگی کنی٬
که نخواهی٬
این که کارهایی را انجام دهی٬
که نخواهی٬
این که چیزی را مرتب بشنوی٬
که نخواهی٬
این که تحت تاثیر تغییراتی باشی٬
که نخواهی٬
این که زیر سلطه ی کسانی باشی٬
که نخواهیشان٬
این که حس کنی٬
مثل مورچه ای هستی در یک بشقاب٬
تو فکر می کنی ازادی٬
ولی در واقع نیستی٬
کوچکترین حرکتت٬
از چشمانشان دور نمی ماند٬
چقدر دردناک است٬
که گاهی فکر کنی٬
که این دنیا مثل بازی ایست...
و تو هم شرکت کننده ای در ان٬
با این حال٬
انکار نمی کنم٬
که باید از این بازی لذت برد٬
با وجود خیلی از چیزها...
پ ن:از تناسبی که بین دنیا و جامعه بکار بردم٬خوشم نیامد.ولی این ها اولین نوشته های من هستند٬بنابر این به عنوان تجربه ثبتش کردم:)
با این وجود از هوای بهاری ابری٬نم نم باران و البته درختان بیشمارش بسیار لذت بردم و البته به این هم فکر کردم که زندگی کوتاه تر از ان است که مدام به خاطر دیگران تظاهر کنی...باید در ۹۰ درصد مواقع خودت باشی و تا ان جا که می توانی٬با وجود خیلی از چیز ها٬از زندگیت لذت ببری...و دیگر این که تا می توانم باید به عزیزانم محبت کنم.
قفسی اویزان از درخت٬
شب است٬
نسیمی خنک می وزد٬
شبی بهاری است٬
نور ماه از لابلای شاخ و برگ درخت٬
قفس را روشن کرده٬
قفس به ارامی در نسیم می چرخد٬
برای دو قناری مثل گهواره ای است٬
خوشبختند٬
ارامش دارند٬
در این شب مهتابی...
هر روز که از کنارت می گذرم٬
با محبت نگاهت می کنم٬
برگ های تازه جوانه زده ات را٬
با دقت می بینم٬
لبخند می زنم٬
این گونه است که کم کم انسان٬
به چیزی یا کسی٬
علاقه پیدا می کند٬
و عشق می ورزد٬
نهالی در میان محبت من٬
در حال رشد کردن٬
و سبز شدن است...
گاهی تا سر حد جنون پیش می روم٬
گاهی بی اختیار اشک می ریزم٬
گاهی می خواهم همه چیز را رها کنم٬
گاهی می خواهم دهقانی فقیر در کلبه ای کوچک باشم٬
گاهی تا سر حد دیوانگی نظریه های کامو را حل و فصل می کنم٬
گاهی حس می کنم افسرده ام٬
گاهی حس می کنم کسی حس مرا درک نمی کند٬
گاهی...
گاهی با خود فکر می کنم که چرا مثل گذشته٬
در قلبم حست نمی کنم٬
گاهی با خود فکر می کنم که تمام تلاش هایی٬
که برای نزدیک تر شدن به تو کرده ام٬
حالا دیگر ارزشی ندارد٬
گاهی به خودم می گویم:
هی انگار ایمانت واقعی نبود...
ایمانم به تو...
پ ن:اعصابم به شدت خورد است...اصلا نمی توانم که خودم را با شرایطم وفق دهم...حالم از همه چیز بهم می خورد...
با گرمای وجودت٬
با امیدی که از وجودت به من می دهی...
تو که کنارم باشی٬
من سرشار از زندگیم٬
سرشار از طراوت٬
و سرشار از امیدم...
و چه چیز جز امید٬
مرا اسوده تر می کند؟
کنارم بمان٬
تنهایم نگذار٬
بگذار با افتاب ملایم وجودت٬
جوانه های امید٬
در من٬
سبز شوند٬
و در من٬
ریشه بدوانند...